شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

114

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

[ 36 ] ذكر زانه « 1 » شتره [ زانه شتره ] كه صاحب كوه جورى « 2 » بود [ چون ] دانست كه جلال الدّين با عددى اندك از شرّ عدو بيرون جسته ، بجانب بلاد او شكسته و خسته پيوسته است ، با يك هزار سوار و پنج هزار پياده قصد او كرد . و خبر به جلال الدّين رسيد ، پس از مشاورت و انديشه اتّفاق كردند بر عزم عبور از آب به طرف تاتار ، كه در بعضى از بيشها پنهان شوند ، و بغارت و تاراج زندگانى كنند . و چون با وى مجروحان و خستگان بسيار بود ، كه ايشان را * نمىشايست استصحاب كردن ، و حقيقت مىدانست چون هندو بريشان ظفر يابد ايشان را بمثله و نكال و رسوائى تمام خواهند كشتن ، پس هر كه برادرى به زخم يا خويشى خسته يا دوستى مجروح داشت بدست خود او را هلاك كرد . چون سلطان با اصحاب بسوى آب كوچ كرد پيادگان پيشتر به مقصد متوجّه شدند . جلال الدّين با جمعى كه سواران بودند برسم يزك باز پس ماند . پس زانه شتره با اعوان و انصار خود دررسيد ، و چون جلال الدّين را بديد بنفس خود حمله كرد . جلال الدّين در مقابلهء او بايستاد ، تا آنگه كه نزديك رسيد ، يك تير بوى انداخت ، از سينه به پشت گذشت ، در حال بسجود افتاد - امّا نه سجدهء عبادت ، بل سجود هلاك و ابادت - و لشكر او منهزم شد ، و جلال الدّين بخيل و عدّت و اموال و اسلحهء او متجمّل گشت . و قمر الدّين كه در ولايت دندنه « 3 »

--> ( 1 ) - ب م : رانه . ( 2 ) - ع چاپى و ب م : الجودى ؛ در جهانگشاى نيز : جود ، و جودى . ( 3 ) - ع چاپى : بدبدبة .